تبليغاتX
پیاده روی ، روی مین

- طبق تحقیقات جدیدم ... مهد کودک جدید دخترک !! بهترین مهدکودک استان شناخته شده و من بعد از حدود سه ماه پی در پی و یک ماه جسته گریخته جستجو و از این مهد به اون مهد رفتن ... خوشحالم که بالاخره دختر شاه پریون رو توی بهترین مهدکودک ثبت نام کردم ... در واقع مدرسه ای که قصد دارم دخترک رو توی اون ثبت نام کنم ... یکی از شرایط ثبت نامش ( که خود ثبت نام توی اون مدرسه یعنی طی هفت خان رستم ) گذروندن پیش دبستانی در یه مهدکودک تراز اوله و یکی از دلایلی که من دخترک رو به اینجا اوردم همین مساله بود . از اول مهر دخترک پیش دبستانی ۱ رو شروع می کنه ... سال دیگه پیش دبستانی ۲ و سال بعدش وارد دبستان می شه ... آخ من قربون قد و بالا و دست و پای بلورینت بشم مادر

- آرامش داره به وجود من بر می گرده کم کم ... اون استرس ها و رخت شستن های توی دلم آسه آسه دارن تموم میشن ... چون می بینم که آرامش داره به دل کوچیک دخترم بر می گرده و یواش یواش داره به محیط جدید عادت می کنه و دوستهای تازه پیدا می کنه و مهمتر از همه ... می خنده .

- امروز سومین روزیه که دخترک به مهد جدید رفته.

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 10:46 توسط سورملینا |

شده ایم مثل آدمهای کوکی ... خودم ٬ آقای خ و دخترک را میگویم ... زندگی یکنواخت و کسل و خسته کننده ای را داریم تجربه می کنیم ... صبح بیدار می شویم ( هرسه !) می رویم سر کار و دخترک می رود مهد کودک ٬ بعد از ظهر می آییم ... من و دخترک کمی می خوابیم ... آقای خ نیمه ی راه به ما ملحق می شود ... بیدار می شویم ... گپی می زنیم ( فلان چک پاس شد ... فلان پاداش به حسابه ٬ فردا موعد پرداخت فلان قسطه) ... شام می خوریم و دوباره می خوابیم ... فی ما بین اگر نیاز باشد ... خریدی هم بابت گرسنه نماندن شکم انجام می دهیم ... همین !!

حدود یک ماه است دچار رخوت بهاری شده خانه ی دوست داشتنی مان ... خسته ایم ... هر سه !! ای کاش کارمندان دولت هم مثل معلمان تعطیلات تابستان داشتند ...

**دختر شاه پریون با اندکی غرغر کردن وارد مهدکودک شد ... ولی وقتی دمپایی های جدید قرمز رنگ پاپیون دار رو که دیشب براش خریدم به پاش کردم و ظرف جدید تغذیه ی نیم چاشت رو به دستای کوچکش سپردم ... لبخندی معصوم و کودکانه به لب آورد و منو بوسید و وارد شد ... دخترک مدام خاله ها را بغل می کنه ... گویا میخواد هر چه زودتر باهاشون رابطه عاطفی برقرار کنه و احساس امنیت برگرده به دل کوچیکش ... الهی مادرت بمیره

*چند شبه با آقای خ سریال modern family رو می بینیم ... اگه ندیدید پیشنهاد می کنم ببینید . نکات آموزنده ی رفتاری و اجتماعی زیادی توش داره .

*دلم یه موزیک آروم و زیبا میخواد ... از اون ترانه ها که توی قلب آدم وارد میشه و قلب رو به درد میاره ...

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 7:44 توسط سورملینا |

دخترک امروز اولین روزی هست که بودن توی یه محیط جدید رو تجربه میکنه ... مهدکودکش رو عوض کردم . الان دخترک با کمی فاصله از اداره ی من توی یه مهد کودک درجه یک در منطقه مرفهین بی درد شهر داره با اسباب بازیهای اونجا بازی می کنه . همین الان اومدم اداره . از صبح کنارش بودم . اولش بغض داشت و میخواست به من بچسبه ... ولی یه دختر کوچولوی تپل و دوست داشتنی با موهای بلند به اسم دینا اومد دستش رو گرفت و باهم دوست شدند و مشغول بازی ... دخترک خوشحال شد و احساس امنیت کرد ... بعد به من گفت مامان شما می تونی بری . و این شد که من الان اینجام .

تعویض مهدکودک یکی از پروژه های خیلی سخت برای مادران هست ... اونهایی که درگیرش شده باشند می دونن ... امیدوارم که این روزهای سخت ... زودتر تموم شه و دختر شاه پریون به محیط جدید عادت کنه و دوباره خوشحال و سرحال باشه .

از دیشب انگار چند نفر دارن توی دلم رخت می شورند( می دونم می شویند درسته بابامیخواستم خیلی ادبی نشه کلمه م) ... دلشوره دارم خیلی .

هر چه پیشتر می روم ٬ بیشتر می فهمم ٬ چرا می گویند "بهشت زیر پای مادران است"

در حد تیم ملی افتضاح نوشتم ... تمرکز ندارم ... حواسم و دلم رو گذاشتم پیش دخترک و اومدم . شما ببخشید.

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 9:8 توسط سورملینا |

روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند. آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند . چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است. قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد. خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند و نوه هایش را ببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید. aهر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند . اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند. گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید. عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید. اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند.
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 7:4 توسط سورملینا |

به زودی دانشجو می شم ... خون تازه ای توی رگ هام جوشیدن گرفته ... خوشحالم ... و یه حس خیلی خوب از این بابت دارم ... مدتها بود به ادامه تحصیل فکر می کردم ... به دلایل مختلف نمی شد . یعنی زندگیم این اجازه رو بهم نمی داد . حالا شرایط مهیاست ... چه از نظر مالی چه سن دخترک و چه حمایت های آقای خ ... آقای خ از این بابت خیلی خوشحاله ... بهش گفتم دو مقطع میخوام بالاتر برم ... بهم گفت تا تهش کنارت هستم و حمایتت می کنم ... و خدا ... خدایی که همیشه خودش همه چیز رو برام فراهم می کنه ... اینبار هم مثل هزاران بار دیگه و هزاران اتفاق بزرگ دیگه توی زندگیم ... برام دعوتنامه فرستاد برای حضور توی دانشگاه ... شاید حرفم رو باور نکنید ... ولی من برای ادامه ی تحصیل فراخونده شدم از طرف مسئولین ... من هیچ اقدامی نکردم ... فقط چون وقتش رسیده بود ... خدا خواست و شرایط رو مهیا کرد . البته هنوز ثبت نام نشدم ... قراره من با یکی از دوستان خیلی نزدیکم که همکار هم هستیم ادامه تحصیل بدیم . ما هنوز ثبت نام نشدیم ... ولی میدونم که به زودی دانشجو می شم ... تنها انگیزه ی من از درس خوندن یه چیزه : اینکه دخترک بهم افتخار کنه ... وقتی تحصیلات مادرش رو می پرسند ... سرش رو بالا بگیره و با افتخار ازم یادم کنه ... هیچ انگیزه ای جز این در من نیست .

البته دیگه کامپیوتر نه !! نمیخوام تو رشته ی خودم ادامه تحصیل بدم ... یه رشته ای کاملا متفاوت با کامپیوتر انتخاب کردم . بذارید ثبت نام که شدم رشته مو بهتون میگم.

 

+ نوشته شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1391ساعت 9:22 توسط سورملینا |